زهرا ناززهرا ناز، تا این لحظه: 14 سال و 3 ماه و 12 روز سن داره
امیرحسینامیرحسین، تا این لحظه: 11 سال و 5 ماه و 25 روز سن داره

دختر دردانه ی من...

بلال خوردن دخترم

قند عسل مامان این روز ها خییییییییییییییییییییییلی شیطون شدی  به حدی که اصلا قابل کنترل نیستی و منم بعضی اوقات کاسه صبرم لبریز میشه و ... دیروز غروب به حیاط رفتیم و بعد از آب بازی ، بابایی واسه ما رو آتیش بلال درست کرد و دخترم عاشق بلال شد اونم خام  و اصلا اجازه نمی داد از دستش بر داریم یه جیغ بنفش می کشید تا ما عقب نشینی کنیم ...
28 خرداد 1392

عکس های نوزادی

دیروز من و بابایی سراغ عکس های دوران نوزادی دخترمون رفتیم و باورمون نمی شد که اینقدر کوچولو بودی و حالا واسه خودت خانمی شدی   و ما اینقدر سرگرمت شدیم  که گذر زمان رو احساس نکردیم و با دیدن عکس ها دلمون واسه اون روزها تنننننننننننننننننننننننگ شد امان از شب بیداری هاااااااااااااااااا که از بی خوابی چشمامون اینطوری می شد و امان از شیر دادن ها ولی با همه سختی شیرین ترین لحظات زندگیه که امیدوارم  همه اونایی که آرزوی نی نی دارن زود به آرزوشون برسن آمین . عکس یک روزگی فرشته نازمون ...
17 خرداد 1392

پدرانه

د ختر که باشی می دونی اولین عشق زندگی پدرته دختر که باشی می دونی محکم ترین پناهگاه دنیا ، آغوش گرم پدرته دختر که باشی می دونی مردانه ترین دستی که می تونی تو دستت بگیری و دیگه از هیچی نترسی ، دستای گرم و مهربون پدرته هر کجای دنیا هم باشی ، قوی ترین فرشته نگهبان پدرته بهترین پدر دنیا روزت مبارک همسفر زندگیم روزت مبارک   ...
4 خرداد 1392

ماهگرد دهم

   ده ماهگیت مباررررررررررررررررررررررررک      ماهگرد دهمت رو به خونه خاله زهرا رفتیم تا در کنار هم جشن بگیریم و امیر رضا با دیدن کیک و شمع خیلی خوشحال شد  و منم بهش قول دادم که واسه تولدش براش کیک بخرم و... اما از شیطونی های  ناز گلم چی بگم که اصلا یه لحظه هم آروم نمی گیره و کلی کارهای جدید یاد گرفته که مهم تر از همه دست زدن هاته و سرتو به عنوان تالی کج میکنی و...   مامان فدای اون ادا و نازت بشه تااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااالی   ...
26 ارديبهشت 1392

مادرانه

                 وقتی خیس از باران به خانه رسیدم برادرم گفت چرا چتری با خود نبردی ؟ خواهرم گفت چرا تا بند آمدن باران صبر نکردی ؟ پدرم با عصبانیت گفت : تنها وقتی سرما خوردی متوجه خواهی شد ... اما مادرم در حالیکه موهای مرا خشک می کرد گفت : باران احمق !!!! این است معنی  مادر مادر عزیزم دستای پر از مهرت را می بوسم و برایت شادی و سلامتی آرزومندم و همیشه سعی می کنم مثل شما برای دخترم مادری مهربان باشم فرشته من دوستت دارم دختر گلم خیییییییییییییییلیییی خوشحالم و خدا را روزی هزاران با شکر می کنم که منو لایق ...
21 ارديبهشت 1392

ایستادن شیطون بلا

شیطون بلای مامان امروز واسه اولین بار در سن نه ماه و پانزده روزگی تونست بدون کمک مامان و بابا روی پاهاش بایسته و  واسه خودش ذوق می کنه  ، سرسری می کنه ، هی خودشو با سرفه های الکی لوس می کنه و تازگی ها دست زدن هم یاد گرفته  و... امااااااااااااااااااااااان از دست شیطونی هات که یه لحظه هم آروم و قرار نداری و به هر جایی چنگ میزنی تا از روی زمین بلند بشی و فدای اون دستات بشم ، عشق منی و مامان تند تند ازت عکس گرفت تا برات به یادگار بمونه ...  اینم یه نمونه از شیطونی هات که رفتی زیر مبل و نمی تونی در بیای  ...
6 ارديبهشت 1392

سالگرد ازدواج مامان و بابا

 سالروز ازدواجمون مبارک   چهار سال از باهم بودنمان می گذرد و من هر روز بیش از پیش به این راز پی می برم که تو خلق شده ای برای من تا زیباترین زندگی را برایم بسازی ...   به مناسبت این شب قشنگ  شام بیرون رفتیم وقتی وارد محوطه مجتمع تفریحی شدیم به حدی محو دیدن آبشار ها و نور پردازی شدی  که اگه یه خورده از حوض فاصله می گرفتیم کلی جیغ و داد می کردی  و از بس که شیطونی کردی کلافففففففففففففففففففه شدیم   اینم النگو های دخترم که بابایی براش خرید اینم از شام امشب که نفهمیدیم چی خوردیم شیطونک ...
5 ارديبهشت 1392